به نام خدا
...
دیگه اینجا نمی نویسم...شاید برای همیشه شایدم برای مدتی...
فعلا اینجا می نویسم...www.ghayeghran.ir خوش حال ميشم رفيقاي قديمي بهم سر بزنن...
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 20:58 توسط سروناز
|

به نام خدا ... سلام خوبید؟؟؟ منم خوبم...یعنی الان که دارم دوباره پارو میزنم خیلی بهترم...هر روز صبح منو دو تا رفیق دیگم میریم تمرین...آخه قراره که بریم مسابقه...مجموعه آزادی...دریاچه هر روز صبح که میریم تمرین...بهترین لحظه ها داره واسمون میگذره...همش در حال خندیدن هستیم و من دلم میگیره که دوباره این روزا تموم میشه دو روز پیش که سرونازو شقایق كاياك دونفره ميزدن....سكانشون خراب شد اونا هم چپ كردن منم مسخرشون كردم. قبل از تمرين كه بايد ۶ دور دوره زمين بدوييم.سروناز كه هيچي كار خودشو ميكنه.منو شقايق يه كم نيست اول صبحِ زياد حس دوييدن رو نداريم قدم ميزنيم... براي رفتن به تهران را هاي زيادي رو به مربيمون پيشنهاد داديم...مثلا اينكه با الاخ بريم...تازه قرار بود الاخارو باند بذاريم و سروناز هم سي دي آهنگ جديداشو بياره...پيشنهاد بعدي ميني بوس بود از اين با كلاس ها...پيشنهاد بعدي رسيديم به اوتوبوس...خلاصه مسئولينمون گفتن:كه با هواپيما مي فرستيم...انقدر بهمون توجه ميكنن ما اگه مدال نياريم شرمنده ميشيم... دوستاي گلم برامون دعا كنيد... توجه كنيد تو اين عكس كه ما سه تا استراحت ميكنيم تا وعدهء بعدي تمرين رو انجام بديم.شقي رو پاي منو سروي خوابيده...آب خيلي خنك بود...
میدونم خیلی دیر اومدم واسه نوشتن...اما از دوستای گلم ممنونم که تو این مدت اومدن و نظر دادن...![]()
...دلم خیلی تنگ شده...یه حس غریب دارم...هم خوشحالم هم استرس دارم....آخه فقط یک هفته است که تمرین میکنیم...اما ما بچه ها سعی خودمونو میکنیم....امیدورام که بتونیم زحمت هایی که مربی و بقیه برامون میشکن رو جبران کنیم.![]()
...بین دوتا وعده تمرین که آقای مربی برامون خوردنی میگیره تا بخوریم جون بگیریم واسه وعده بعدی این سرونازو شقایق همش منو اذیت میکنن
و خوشمزه ها رو خودشون میخورن اون بدمزه هارو میدن به من....![]()
اونا هم نامردي نكردن تا اومديم بالا دوتايي دستو پاي منو گرفتن انداختن تو آّب....![]()
![]()
![]()

+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 20:43 توسط سروناز
|

به نام خدا
سلام خوبید؟؟؟ سیما: هه هه هه دیشب سرونازو دیدید ما که تو خونه داد میزدیم : سرررررررررروناز سررررررررروناز حمایتت میکنیم... خوب بگذریم...بریم سر بدبختی خودمون... دیروز که فیلم قایقرانی رو دیدم اونی که آبی پوشیده بود من بودم...اشک تو چشمام جمع شد...خیلی خودمو گرفتم که جلو خانوادم گریه نکنم.... به خاطر همین تا جایی که تونستم جیغ زدم با خنده ولی هیچکی نمیدونست تو دلم چه آشوبی شده بود.... خوب ۲ روز پیش سروی نرفتم و وقتی بهش زنگولیدم با هم دعوا گرفتیم دلم بارو میخواد...یادش به خیر اون روزا تو بارونو رعد برق با بچه ها می دوییدیم...مردمی که با ماشین رد میشدن فکر میکردن ما میخوایم بدوییم به خونه برسیم...نمیدونستن ما عاشقیم که زیر بارون میدوییم تا به هدفمون برسیم... آره ما همون بچه هاییم که عشق میکردیم ورزش میکنیم سروناز یه دلیلو گفت فقط...میتونست خیلی چیزا رو بگه که آبروی خیلیا بره اما سکوت کرد.... این همه دختر و پسر که هر کدوم با مشکلات خودمون می یومدیم تمرین .... ای بابا کی قدر دونست....ما موندیمو یه مشت خاطره....ما موندیمو آرزوهایی که بهشون نرسیدیم... ما موندیمو یه کوله بار درس که به خاطر قایقرانی ازشون عقب موندیم...آره ما موندیمو ... بای تا های خبر فوری توسط سروناز صبح سیما زنگولید به من و از بی خوابی صحبت کرد که تمام دیشب را در دستشویی گذرانده...و اینکه آب دستشویی بسیار سرد بوده و هر نیم ساعتی که سیما به دستشویی میرفته باعث میشده خواب کاملا از سرش بپره.... با رفتن به دکتر و انجام آزمایش ما فهمیدیم سیما جان ....چیز میگ میگ ![]()
![]()

هر چند مادرمون به حرفایی که از پشت تلفن به هم میزنیم عادت کردن![]()
پپپپپپپپپپپپخ....هه هه هه نترسید منم سیما...![]()
....دیشب تو تلوزیون از سروناز پرسیدن دلیل نابود شدن تیم چیه؟؟؟
![]()
![]()

:امروز که ۲/۱۰/۸۶ هست..در روده های سیما یک موجود
موزی پیدا شده...
![]()
داره...هه هه
هه هه اینم تلافی اذیتایی که سیما منو کرد....این خبر کاملا واقعی است برای بهبود سیما و از بین رفتن اون موجود موزی دعا میکنیم...
+
نوشته شده در شنبه یکم دی 1386ساعت 20:17 توسط سروناز
|

به نام خدا سیما: سلامی به گرمی سینجر گاز و به نرمی و لطیفی نرم کنندهء هاله... اول از همه متن پایین واسه یکی از دوستای خوبمه که امروز تولدش هست: تولدت را تبریک می گویم.دیر نیست روزی که همه به قول سهراب تورا به هم تبریک میگویند.نازنینی حرف قشنگی برایم نوشت با یاد او برای تو مینویسم لمس بودنت مباررررررررررررررک... خوب بریم سراغ کارایی که تو این چند روز منو سروی انجام دادیم: جمعه: ۹ صبح رفتیم استخر تو آب من دنبالش شنا میکردم اونم فرار می کرد در کل صدای غریق نجاتا کم مونده بود در بیاد. بعدم تو حیاط سروی اینا عکس گرفتیم به شکلهای مختلف و با فیگورهای زیبا... الان که می نویسم سروی سرما خورده و در حال مردن است هم اکنون به یاری سبزتان نیازمندیم...(اُمور بنیاد بیماری های خاص) ایییییییییییییییییییییی خدااااااااااااااااااااااااااااااا...امتحاااااااااااااانااااااااااااااااااااا نزدیکه...برام دعا کنید خیلی خیلی خیلی... راستی جمعه شب شبکه بوشهر در برنامهء ورزشی سروی رو با چادر ببنید سروی:هیشکی به حرفای این سیما گوش نده...انگار تنش می خاره...الله اکبر مگ مگ <-سیما میگ میگ<-سروی![]()
![]()

![]()
![]()
تا ۱۱ ظهر استخر رو به هم ریختیم این سروی همش تو چشم من آب می ریخت و من احساس کوری میکردم....![]()
بعد اون دنبال من می کرد من فرار می کردم...![]()
بعدشم تا خونه پیاده اومدیم و تو راه آتو آشغال خوردیم...![]()
![]()
دیروز رفتیم دکتر.خانم دکتر
یه آمپول داد اما سروی نزد و در رفت
...به کمک شما نیازمندیم تا با همکاریتان این آمپول تزریق کنیم...
![]()
![]()
![]()
فعلا باید برم و به سروی چادر سر کردن یاد بدم تا یه وقت جلو دوربین نخوره زمین.
..آخه گفتن هر کی می یاد صدا و سیما باید چادر بذاره....قانون جدید...![]()
براتون با چادر از پشت دوربین دست تکون میدم...هه هه هه ![]()
![]()
![]()
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 22:47 توسط سروناز
|

به نام خدا
سروناز: این سیما منو خیلی اذیت میکنه یکی بهش بگه انقدر منو اذیت نکنه!!! همش میگه قولوه قولوه قولوه این فیلما بد آموزی داره چرا پخش میکنن آخه سیما: امتحان کنید اگه من قولوه اونو میگیرم اونم آئورت منو می گیره...آئورت آئورت آئورت... راستش می خوام بنویسم اما چون تازه کارم یه کم می لنگم منو حمایت کنید تا راه بیوفتم حمایتم میکنید؟؟؟ خوب فعلا قول میدم یه خاطرهء خوب بنویسم... سیما:میگ میگ سروناز:مگ مگ ![]()
بابا منو کشت این سیما...![]()
نمیدونید چه حالی داره سرونازو اذیت کردن وقتی عصبی میشه آمپرش میزنه بالا من خیلی حال میکنم.شما چه طور؟؟؟
مخصوصا زمانی که دنبالتون میکنه و مجبورید فرار کنید...![]()
![]()
![]()
+
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 21:24 توسط سروناز
|
