تبليغاتX
قايقران كوچولو

قايقران كوچولو

اينجا فقط خاطرات خوب گذشته مونده

به نام خدا

...

دیگه اینجا نمی نویسم...شاید برای همیشه شایدم برای مدتی...

فعلا اینجا می نویسم...www.ghayeghran.ir خوش حال ميشم رفيقاي قديمي بهم سر بزنن...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 20:58  توسط سروناز  | 

ميريم مسابقه

به نام خدا

...

سلام خوبید؟؟؟میدونم خیلی دیر اومدم واسه نوشتن...اما از دوستای گلم ممنونم که تو این مدت اومدن و نظر دادن...

منم خوبم...یعنی الان که دارم دوباره پارو میزنم خیلی بهترم...هر روز صبح منو دو تا رفیق دیگم میریم تمرین...آخه قراره که بریم مسابقه...مجموعه آزادی...دریاچه...دلم خیلی تنگ شده...یه حس غریب دارم...هم خوشحالم هم استرس دارم....آخه فقط یک هفته است که تمرین میکنیم...اما ما بچه ها سعی خودمونو میکنیم....امیدورام که بتونیم زحمت هایی که مربی و بقیه برامون میشکن رو جبران کنیم.

هر روز صبح که میریم تمرین...بهترین لحظه ها داره واسمون میگذره...همش در حال خندیدن هستیم و من دلم میگیره که دوباره این روزا تموم میشه...بین دوتا وعده تمرین که آقای مربی برامون خوردنی میگیره تا بخوریم جون بگیریم واسه وعده بعدی این سرونازو شقایق همش منو اذیت میکنن و خوشمزه ها رو خودشون میخورن اون بدمزه هارو میدن به من....

دو روز پیش که سرونازو شقایق كاياك دونفره ميزدن....سكانشون خراب شد اونا هم چپ كردن منم مسخرشون كردم.اونا هم نامردي نكردن تا اومديم بالا دوتايي دستو پاي منو گرفتن انداختن تو آّب....

قبل از تمرين كه بايد ۶ دور دوره زمين بدوييم.سروناز كه هيچي كار خودشو ميكنه.منو شقايق يه كم نيست اول صبحِ زياد حس دوييدن رو نداريم قدم ميزنيم...

براي رفتن به تهران را هاي زيادي رو به مربيمون پيشنهاد داديم...مثلا اينكه با الاخ بريم...تازه قرار بود الاخارو باند بذاريم و سروناز هم سي دي آهنگ جديداشو بياره...پيشنهاد بعدي ميني بوس بود از اين با كلاس ها...پيشنهاد بعدي رسيديم به اوتوبوس...خلاصه مسئولينمون گفتن:كه با هواپيما مي فرستيم...انقدر بهمون توجه ميكنن ما اگه مدال نياريم شرمنده ميشيم...

دوستاي گلم برامون دعا كنيد...

توجه كنيد تو اين عكس ما 3 نفر هستيم ..يكي مون رو پاي دوتاي ديگمون خوابيده...

توجه كنيد تو اين عكس كه ما سه تا استراحت ميكنيم تا وعدهء بعدي تمرين رو انجام بديم.شقي رو پاي منو سروي خوابيده...آب خيلي خنك بود...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 20:43  توسط سروناز  | 

ما موندیمو یه کوله بار غم

به نام خدا

سلام خوبید؟؟؟

سیما:

هه هه هه دیشب سرونازو دیدید

ما که تو خونه داد میزدیم : سرررررررررروناز سررررررررروناز حمایتت میکنیم...

 

خوب بگذریم...بریم سر بدبختی خودمون... دیروز که فیلم قایقرانی رو دیدم اونی که آبی پوشیده بود من بودم...اشک تو چشمام جمع شد...خیلی خودمو گرفتم که جلو خانوادم گریه نکنم....

به خاطر همین تا جایی که تونستم جیغ زدم با خنده ولی هیچکی نمیدونست تو دلم چه آشوبی شده بود....

خوب ۲ روز پیش سروی نرفتم و وقتی بهش زنگولیدم با هم دعوا گرفتیم هر چند مادرمون به حرفایی که از پشت تلفن به هم میزنیم عادت کردن

پپپپپپپپپپپپخ....هه هه هه نترسید منم سیما...

دلم بارو میخواد...یادش به خیر اون روزا تو بارونو رعد برق با بچه ها می دوییدیم...مردمی که با ماشین رد میشدن فکر میکردن ما میخوایم بدوییم به خونه برسیم...نمیدونستن ما عاشقیم که زیر بارون میدوییم تا به هدفمون برسیم...

آره ما همون بچه هاییم که عشق میکردیم ورزش میکنیم....دیشب تو تلوزیون از سروناز پرسیدن دلیل نابود شدن تیم چیه؟؟؟

سروناز یه دلیلو گفت فقط...میتونست خیلی چیزا رو بگه که آبروی خیلیا بره اما سکوت کرد....

این همه دختر و پسر که هر کدوم با مشکلات خودمون می یومدیم تمرین ....

ای بابا کی قدر دونست....ما موندیمو یه مشت خاطره....ما موندیمو آرزوهایی که بهشون نرسیدیم...

ما موندیمو یه کوله بار درس که به خاطر قایقرانی ازشون عقب موندیم...آره ما موندیمو ...

بای تا های

خبر فوری توسط سروناز:امروز که ۲/۱۰/۸۶ هست..در روده های سیما یک موجود موزی پیدا شده...

صبح سیما زنگولید به من و از بی خوابی صحبت کرد که تمام دیشب را در دستشویی گذرانده...و اینکه آب دستشویی بسیار سرد بوده و هر نیم ساعتی که سیما به دستشویی میرفته باعث میشده خواب کاملا از سرش بپره....Yah

با رفتن به دکتر و انجام آزمایش ما فهمیدیم سیما جان ....چیز داره...هه هه هه هه اینم تلافی اذیتایی که سیما منو کرد....این خبر کاملا واقعی است برای بهبود سیما و از بین رفتن اون موجود موزی دعا میکنیم...

میگ میگ

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم دی 1386ساعت 20:17  توسط سروناز  | 

آب بازی,تفریح,وااای امتحااااناااا...

به نام خدا

سیما:

سلامی به گرمی سینجر گاز و به نرمی و لطیفی نرم کنندهء هاله...

 

اول از همه متن پایین واسه یکی از دوستای خوبمه که امروز تولدش هست:

تولدت را تبریک می گویم.دیر نیست روزی که همه به قول سهراب تورا به هم تبریک میگویند.نازنینی حرف قشنگی برایم نوشت با یاد او برای تو مینویسم لمس بودنت مباررررررررررررررک...Birthday Party

خوب بریم سراغ کارایی که تو این چند روز منو سروی انجام دادیم:

جمعه:

۹ صبح رفتیم استخر Divingتا ۱۱ ظهر استخر رو به هم ریختیم این سروی همش تو چشم من آب می ریخت و من احساس کوری میکردم....

تو آب من دنبالش شنا میکردم اونم فرار می کرد بعد اون دنبال من می کرد من فرار می کردم...

در کل صدای غریق نجاتا کم مونده بود در بیاد.بعدشم تا خونه پیاده اومدیم و تو راه آتو آشغال خوردیم...

بعدم تو حیاط سروی اینا عکس گرفتیم به شکلهای مختلف و با فیگورهای زیبا...

الان که می نویسم سروی سرما خورده و در حال مردن است دیروز رفتیم دکتر.خانم دکتر یه آمپول داد اما سروی نزد و در رفت...به کمک شما نیازمندیم تا با همکاریتان این آمپول تزریق کنیم...

هم اکنون به یاری سبزتان نیازمندیم...(اُمور بنیاد بیماری های خاص)

ایییییییییییییییییییییی خدااااااااااااااااااااااااااااااا...امتحاااااااااااااانااااااااااااااااااااا نزدیکه...برام دعا کنید خیلی خیلی خیلی...

راستی جمعه شب شبکه بوشهر در برنامهء ورزشی سروی رو با چادر ببنید فعلا باید برم و به سروی چادر سر کردن یاد بدم تا یه وقت جلو دوربین نخوره زمین...آخه گفتن هر کی می یاد صدا و سیما باید چادر بذاره....قانون جدید...Begging

سروی:هیشکی به حرفای این سیما گوش نده...انگار تنش می خاره...الله اکبربراتون با چادر از پشت دوربین دست تکون میدم...هه هه هه Arabic Veil

مگ مگ <-سیما

میگ میگ<-سروی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 22:47  توسط سروناز  | 

سروی به سیما افتخار میدهد و این پست را با او می نویسد...هه هه هه هه هه!!!

به نام خدا

سروناز:

این سیما منو خیلی اذیت میکنه یکی بهش بگه انقدر منو اذیت نکنه!!!

همش میگه قولوه قولوه قولوه بابا منو کشت این سیما...

این فیلما بد آموزی داره چرا پخش میکنن آخه

سیما:

نمیدونید چه حالی داره سرونازو اذیت کردن وقتی عصبی میشه آمپرش میزنه بالا من خیلی حال میکنم.شما چه طور؟؟؟

امتحان کنید مخصوصا زمانی که دنبالتون میکنه و مجبورید فرار کنید...

اگه من قولوه اونو میگیرم اونم آئورت منو می گیره...آئورت آئورت آئورت...

راستش می خوام بنویسم اما چون تازه کارم یه کم می لنگم منو حمایت کنید تا راه بیوفتم

حمایتم میکنید؟؟؟

خوب فعلا قول میدم یه خاطرهء خوب بنویسم...

سیما:میگ میگ

سروناز:مگ مگ

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 21:24  توسط سروناز  |